یه اتفاق جالبی اینجا افتاده( و البته در بیشترشرق و مرکز آمریکا) و اونم اینه که حضرات خوزک!! یا همون
Cicada که یه نوع جیرجیرکه بعد 17 سال زندگی اومدن بیرون! اولش که از زیر خاک میاد بیرون شبیه این روبروست. بعد میره و کم کم رو یه درخت جا خوش میکنه که همونجا هم پوست میندازه و میشه شبیه خوزک. مرحله پوست اندازی رو هم که این زیر می بینید.
بعد این موجود با نمک که می بینین با اون چشمای سرخش در میاد که نه نیش میزنه نه گاز میگیره و نه بیماری داره فقط سر و صدای جیرجیرکی خیلی زیادی داره و عین گاو رو سر و کله تون راه میره!! اگه یکی دو تا بود خوب اشکال نداشت ولی ماشالله! تریلیونی میان بیرون. شبیه مگس هست ولی بیچاره کاری نداره و فقط اعصاب خورد میکنه. سر و صدایی هم که داره در اصل نوای جفت گیریشه که یه چند روز جفت گیری میکنن و بعد که ماده تخم گذاشت تلپ! می افتن میمیرن در چند هفته و تمام. بعد هم نوزاد ها میرن زیر زمین و تا 17 سال دیگه اون زیر میمونن! کسی هم نمیدونه چرا!

این زیر هم میتونین فیلم این چیزا رو ببینین اگه به یوتیوب دسترسی دارین!
حالا اینا به کنار من چند تا سوال دارم:
-جناب های خوزک! 17 سال صبر میکنین بعد میاین بالا خودتون رو می کُشین (به هر دو معنی) واسه جفتگیری؟؟ واقعا انقدر؟ مرض دارین مگه 17 سال صبر میکنین اینجوری بشین؟
*چی؟ کار خداس؟آهان!
-آقای عالیجناب! اینا چرا میدونن زمان مرگشون رو؟ چیشون از ما بهتره؟
*نمنه؟ صبر دارن 17 سال برای اون؟ عین حیوون دنبالش نیستن؟خوب..
-آقای عالیجناب! اینا اون زیر عاشق هستن میان بالا به هم میرسن میمیرن یا میان بالا عاشق میشن میمیرن؟
*نمیدونی؟؟؟ زکی!
-سوال آخر: به نظر شما سکس بهتر است یا ثروت؟
*چی؟ اینا چیه من پست می کنم؟؟ برم تز بنویسم؟ Oll Korrect!
پ.ن: اون کلمه سکس رو عمرا به خاطر بالارفتن گوگلبیلیتی وبلاگ نذاشتم!
ایول حال کردین چه هر روز نوشتم!! از بس که سرم شلوغ بود این تعطیلات!! همش خواب و بازی و خوردن، وقت نداشتم اصلا بیرون بیام از خونه!!
خلاصه حالا دوباره هر روز نوشتن رو شروع کردم چون میرم مسافرت یه سه روزی نمیتونم بنویسم.

به به آقا سال نو مبارک!

صد سال به این سالها! عجب حالی میده این سال نو اینا! بابا چیه این ایرانی ها هم اسکلن دیگه آخه (اه اه اه! نمیدونم این آیس تیه یا مسهل!! مردم، تازه اسهال چقد بد پاک میشه با دستمال! اه اه اه!) خوب داشتم میگفتم که بابا ما هم اسکلیم دیگه آخه اونم شد سال نو ما داریم! تو یه زمان همه جا سال نو میشه و جناب زمین یه دور کامل میزنن!! این خوبه دیگه همیشه ساعت 12 زمین یه دور میزنه!! فقط بدبخت زمین کمر براش نمیمونه جون یه 30، 40 باری میزنه! بعدشم قشنگ زمستون، هوای سرد، همه مردم قندیل میبندن، ان تو کونت آلاسکا میشه، درخت ها همه مردن... اونوقت ما مثل اسکلا تو بهار که همه شکوفه میزنن و طبیعت حال میکنه و هوا جون میده واسه گردش عیدمونه! بعد میگن ایرانی ها فرهنگشون اصیله!! کجاش اصیله آخه؟ اکثر زبون های دنیا مونث مذکرشون جداست غیر از فارسی و دور و بریهامون که جزء ایران بودن و زن و مرد فرقی نداشتن، اُمُلیم دیگه!!!

راستی حامد جان خوش گذشت؟

خداییش خیلی لطف کردین از طرف ملت ایران رفتین تشییع جنازه پیکر پاک آن مرحوم ها!! دستتون درد نکنه!

تو سنندج زنه به تاکسیه میگه چقد کرایه وَدِم؟ یارو میگه هرچی میخوای جیگر!

جک نبود که زنه بعدش با یارو بزن بزن کردن و دعوا و کلانتری!!! اللهمّ حفِّظ کلّ کرّاد!!!
خمار چشم شهرام خان ناظری و دو هنر دوست هنر شناس!!!!

این جمله رو اولین بار از دهان منوچهر نوذری شنیدم....
نمی دونم چند نفرتون هفته رو به امید صبح جمعه با شما سر میکردین، چقدر مسابقه هفته دوست داشتین، اما میدونم که یه روزهایی تنها چیزهایی که دل مردم رو شاد میکردن اینا بودن به علاوه گل آقا!
خدایشان بیامرزاد.

A girl asks her boyfriend to come over Friday night and have dinner with her parents. Since this is such a big event, the girl announces to her boyfriend that after dinner, she would like to go out and make love for the first time.
Well, the boy is ecstatic, but he has never had sex before, so he takes a trip to the pharmacist to get some condoms. The pharmacist helps the boy for about an hour. He tells the boy everything there is to know about condoms and sex. At the register, the pharmacist asks the boy how many condoms he'd like to buy, a 3-pack, 10-pack, or family pack. The boy insists on the family pack because he thinks he will be rather busy, it being his first time and all.
That night, the boy shows up at the girl's parents house and meets his girlfriend at the door. "Oh, I'm so excited for you to meet my parents, come on in!"
The boy goes inside and is taken to the dinner table where the girl's parents are seated. The boy quickly offers to say grace and bows his head. A minute passes, and the boy is still deep in prayer, with his head down. 10 minutes pass, and still no movement from the boy. Finally, after 20 minutes with his head down, the girlfriend leans over and whispers to the boyfriend:
"I had no idea you were this religious."
The boy turns, and whispers back, "I had no idea your father was a pharmacist."