بايگانی

بدون
مــــــــــــــــــرز


وبلاگ دوستام
Sunday, March 28, 2004

ما رفتيم با SMK بندر عباس!! باي باي!

Sunday, March 21, 2004
To Be or Not To Be

ماهي عيدمون امروز از آبش پريد بيرون، شانس آورد يا شانس آوردم كه بغلش بودم و صداش رو شنيدم و نجاتش دادم! چقدر تو زندگيمون كارهاي احمقانه براي كنجكاوي يا همين چيزا كرديم كه نزديك بوده بميريم و هربار لابد خدا نجاتمون داده! حالا به نظرتون اون ماهي شانس آورد يا من؟ خدا واسه خودمون مارو زنده نگه ميداره يا واسه خودش؟

Saturday, March 20, 2004
Happy New Year

ايام را از شما مبارك باد! ايام مي آيند تا از شما مبارك شوند، مبارك شماييد!
فرا رسيدن سال نوي شمسي را به همه شما دوستان عزيزم تبريك ميگم و اميدوارم سالي پر از شادابي، كاميابي و از همه مهمتر سلامتي خود و خانوادتون داشته باشين.

Tuesday, March 16, 2004
KLM=كون لق مسافر

من نمي دونم اين شركتهاي هوايي كي مي خوان آدم بشن! خير سرش مثلا KLM بود و دو ساعت تاخير داشت و كون من رو پاره كرد. حالا اين هيچ اون Iran Air ان هم دوتا پروازاش با هم تمرگيدن چون يكيشون تاخير داشت اونم از سوريه و توكيو و اين وسط جناب Lufthansa سر موقع نشست در نتيجه 4 تا هواپيما ساعت 1 نشستن. مهرآباد هم كه اصلا ساخته شده براي اينجور موقع ها! حالا نكته ديشب خيلي زياد بود!
اول اينكه يه جواتي به يه عشرتي تيكه انداخته بود به ابول بي ربط شاكي شده بود و كتك كاري و دعوا ميكردن! كارتون و معتاد هم كه اون وسط لول ميخورد! دوم اينكه من نمي دونم يارو رو 10 ساله مثلا نديدي چه مرگيه اگه 1 دقيقه ديرتر اون بيرون فرودگاه ببيني؟ حتما بايد اين كون رو بياري توي اون راهرو كذايي راه همه رو ببندي ترافيك هم بكني؟ بابا پسر عمه من 27 سال بود نيومده بود هيچكي تخمش هم نگرفت فقط من رفتم كه كمكشون كنم همين! حالا ملت دار و دسته راه انداخته بودن و تازه يه سري جواد بودن مسافر توكيو داشتن ( خودتون بفهمين ديگه چي بودن) به دوربين هم خريده بودن و اومده بودن همه شون وسط راهرو با دوربين و اينا گوششون هم بدهكار حرفهاي سربازه نبود. جمله هاي زيباي " آبجي ( با تاكيد روي ج) مجيد رو ديدي؟"، "واي مجيد جون اومد"، خيلي نرو ميداد. بابا حقمونه ديگه! بايد بزنن تو سرمون هميشه. يه صحنه جالب ديگه هم اين بود يكي كه معلوم بود يه چيزيش ميشه و حالش خرابه عنرعنر رفت اون جلو و رفت رو نرواي اون استواره كه بره تو و هيچ هم صاحب نداشت كه اين مال كيه؟ آخرش هم يارو استواره هلش داد اونور و يارو قاتي كرد و داد وبيداد كه يهو يه پسره 27،8 ساله پريد و داد وبيداد كه اوي چيكار ميكني و با استواره دست به يخه شد! و دعوا. حالا اين وسط اونايي كه بيرون اون ميله بودن يارو رو ضايع ميكردن و ميگفتن خوب نذار اين كه حالش اينجوريه بياد اين وسط و بگيرش، اونايي هم كه خودشون اون وسط راهرو بودن ميگفتن نه آقا اين نبايد با مردم اينطوري برخورد كنه! اين بغلي من هم گفت مردمي كه حرف آدم نمي فهمن رو بايد زد تو سرشون كه خيلي حال كردم با اين جمله اش! خلاصه اون پسره برگشت به اين يارو گفت اين به خاطر تو رفته جبهه به اين وضع افتاده! (ياد آژانس شيشه اي افتادم). آخه يكي نيست بگه تو دو ساعته ولش كردي بره اون وسط كه بره تو بعد هم خودت بدويي دنبالش كه اين مريضه منم باهاش برم. دو تا هم از اونور ميله ايها و اينور ميله ايها باهم بزن بزن كردن! ولي يارو نيرو انتظاميه خيلي باحال بود من اگه جاش بودم و يارو اين كارار رو با من ميكرد ميگرفتم ميبردمش مردم رو هم ميزدم برن عقب. اما يارو خيلي ريلكس رفت در بغلي رو باز كرد و بعد هم كم كم اين در رو بست! ملت كونشون پاره شد (من هم روش) اما خوب همينه ديگه بعد اون شلوغ شد دوباره اين رو وا كرد! سوم اينكه من ميميرم براي اين زوار سوريه! آخ آخ يه دونه از اين كـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــون هاي بسيجي با زن مباركش اومده بود نمك هم ميريخت! يكي اومد جلوش يهو بعد گفت ببخشيد اونم با يه لبخندي كه مطمئنم شيطون تو قيامت از اين لبخندها بلد نيست بزنه گفت خدا ببخشه! ما بخشيديم! زن گردش هم از اون پشت ريسه ميرفت و احتمالا از اينكه يه همچين شوهر طنازي خدا بهش داده شكرالله ميگفت! بلاخره پسرعمه هاي عزيز ساعت 3 اومدن بيرون با 5 تا چمدون كه هر كدوم قد خودم بود! بعد من اينا رو قرار بود ببرم خونه اول صبح دم پروازشون برشون گردونم برن اصفهان اما چمدونها رو كه ديدم زياد اصرار نكردم و اينا هم خودشون بي خيال شدن ولي به هر حال اين چمدونها رو با Kia Pride برديم داخلي و دو ساعت هم نشستيم تا گيت اين يارو باز شد! يه چيز باحال هم اين بود كه پسرعمه ام ميخواست به اين يارو كه بار ها رو ميذاشت رو نقاله پول بده بعد ميگفت اين چند تومنيه بسشه؟(1000 بود) گفتم آره! اون يكي ميگفت كمشه آخه اين ميشه يه دلار كه! گفتم بابا اين اگه از همه بخواد 1000 بگيره كه حقوقش از منم بيشتر ميشه! خوبه براش. بعد پسرعمه عزيز انگار رشوه داره ميده پول رو گذاشته لاي بليطش به يارو داد گفت اين بليطهاي ما درسته؟ يارو برق از كله اش پريد! همينجور نگاه ميكرد و گفت آره ديگه برين سوار شين. بعد پسر عمم گفت نه بگير ببين لاش درسته!!!!!!!!!! يارو تازه كشيد و با دهن باز و نگاه عاقل اندر گوسفند پول رو برداشت!
بعدش هم صبح اومدم خونه تا 4 بعد از ظهر خوابيدم!
آهان چهارم اينكه علاقه ميتونه باعث بشه كه من 3500 ريال پول پاركينگ بدم دوباره و برگردم تو پروازهاي خارجي!!!!!

Sunday, March 14, 2004
Dumb & Dumber

من نمي دونم آدم چرا يهو يه دوره نوشتنش نمياد، انگار پريود مي شه مثلا! خوب زوركي هم كه نميشه چيزي نوشت آخه! خاطره هم ندارم اصلا اين دور و بر. از اون دفعه كه تو ترافيك موندم كار خاصي نكردم، پنجشنبه مراسم لوستر عوض كني داشتيم، جمعه كه ختم باباي شوان بود و كلي آدم ديدم كه نديده بودم و مثلا هم از صبح رفته بوديم كمك! امروز هم كه بلاخره رفتم كرج با همه بك و بچ و يه خارپاچگي هم كردم كه انگار جواب نداد و اومدم هيلي (ماشين عزيز بابام!) رو با بهزاد راه بندازيم كه هيــــــــــــــــــــــــچ روشن نشد لاشي اونم براي چي؟ برا اينكه اصلا كلاچ تعطيله و نمي تونه كه ماشين رو با هل روشن كنه و خلاصه گوشه خيابون الان وله، به بابام هم نگفتم كه تو پاركينگ نيست!!! اصلا پايه نيستم كسي بدزددش! الان هم باتري رو زدم به شارژر تا خوب شه شايد. همين ديگه ميگم حرفم نمياد!

Saturday, March 13, 2004

آقا کسی من رو نديده؟؟

Wednesday, March 10, 2004
S.O.S

اه اه!امروز چرا شهر رو گه گرفته!!! پدرم در اومد بابا! صبح که اومدم برم شهرک همت شلوغ بود از رو پل مدرس فاجعه! ابتک زدم خير سرم رفتم از مدرس شمال تو حقاني اونجا هم بدبخت شدم دم چراغ جهان کودک بعد از ونک رفتم تو کردستان و بعدش هم رسالت غرب بعد شيخ فضل الله که باز به گل نشستم! جر خوردم تا سر همت که بلاخره آزاد شد و من رفتم شهرک! کارم ساعت 10:15 تو شهرک تموم شد بعد ساعت 12 رسيدم شرکت عزيزمون که تو ملاصدراست!!!!! چرا؟ چون سوزوندم اينقدر ابتک زدم و مغز سوزوندم. اومدم مديريت چمران ديدم پل ملاصدرا شلوغه گفتم اين حال نميده رفتم تو همت غرب يادگار شمال نيايش شرق که بعدش از سئول و شيخ بهايي بيام پايين جاتون خالي دم خروجي سعادت آباد تو نيايش خوردم تو ديوار بنابر اين پيچيدم تو سعادت آباد اونجا کلي تو چراغ بودم تا دور زدم رفتم بالا طرف ميدون کاج که برم از اوين برم چهارراه سئول که نزديک زندان اوين بگا رفتم دور زدم برگشتم دوباره سر خونه اولم تو مديريت که از همون ملاص برم بابا! اما بازم نشد و مغزم سوزوند و گفتم بزنم رسالت شرق و از کردستان بندازم بالا! آي که از آزادگان به اونور گه گرفته بود و رفتم کردستان جنوب!!!! دوباره تو چراغ بودم تا رفتم زير گيشا از چمران اومدم بالا و گفتم ايندفعه ديگه همون ملاص رو ميرم اما باز به همت که رسيدم پريدم تو همت شرق و رفتم تو شيخ بهايي و بلاخره رسيدم به ملاصدرا! واي! مردم امروز. کلا اگه يه وقت گير کردين تو ترافيک يه زنگ به من بزنين که مسيرهاي آلترنيتيو رو بهتون بگم. اما خداييش امروز يه جوري بود چون اين بخشي هم رفت بيرون ساعت 5 که بره سيدخندان بعد يه ساعت برگشت بدون اينکه رنگ همت رو ديده باشه!!!! فکر کنم امروز آغا گوزيده صبحي!
من امروز دارم ميترکم! سه روز علاف کارت دايي عزيز شديم حالا که گرفتيم بهش ميگم بيا از من بگير شب خونه ما بخواب فردا برو سر جلسه ديگه از همين جا! دو ساعت بعد ميگه من حال ندارم بيام اونو با آژانس ببر خونه خاله ات من فردا صبح ميرم از اونجا ميگيرم! اي تو روحت! اون هيچ هفته پيش مامانم رفته لوستر خريده بعد به من گفت برو بگير رفتم آوردم نصاب هم خريدم اومدم نصب کرده 12 چوق هم اومدم پايين بعد مامان عزيزم اومده خوشش نيومده کليد کرده که عوض کنه! کلي بدبختي کشيدم بازشون کردم بعد تازه يارو گفته نه يکيش رو فقط بيار! حالا کلا مشتري پيدا کرده مي خواد بفروشه دوباره بره دنبال لوستر (اينم بگم يه هفته دنبال لوستر بوده تا اينا رو پسنديده) بعد ميگم چرا؟ ميگه به توچه! اما از اونور ميگه بيا اينا رو بردار ببر مغازه يارو. منم ديگه شاک شدم گفتم هيچ به من ربط نداره اصلا يه سرپيچ هم ديگه نمي بندم جاش! خونمون هم شده سياهچال! واي! کمک!
من رفتم!

Monday, March 08, 2004
Kill Dogma in your life

آي خدا! احساس مي كنم اين يارو با كون نشسته روم (منظورم استاد پروژه عزيزه!) داره خفه ام ميكنه! امروز هم كه طبق معمول دانشگاه و طويله و اينا. بابا من نمي فهمم متوسط عمر تو اين مملكت 60 ساله بعد تازه از 40 به بعد هم ميگن سرازيريه! بعد من و امثال من داريم از 20 سال پيش درس مي خونيم و اگه بريم براي دكترا ميشه يه چي حدود 25 سال. اون هفت سال اول هم حذف كنيم 25 سال از 33 سال نه بگو 40 سال زندگي رو داريم درس مي خونيم كه بقيه عمر رو چه جوري زندگي كنيم يا راحت باشيم و اينا! بعد ميگن تو چرا خلي خوب اينه وضع ما ديگه!
بعد اينكه به به چه عجب MH جونم پيداش شد و يه چي نوشت. اين يهوديها ديگه يه چيزايين بدتر از مسلمونها! اما يه نكته مثبت دارن كه خيلي به ماها مي ارزه اين نكته و اونم اينه كه با همه قالتاقيشون يه چيز اصله و اونم بقاي يهوديت و جامعه شونه! عين اينان نه؟ اينا رو ول كني خودشون هم ميبرن ميفروشن.
بعدتر اينكه امروز وبلاگ گلناز رو خوندم يه پست فيمينست داشت، همچين نوشته كه پايه شدم برم فيمينيست بشم!!!!! خوب راست ميگه ديگه! از اون بدتر اينه كه آدم ميگه حالا اين آخوندا هیچی اما همين سوره مباركه نساء رو كه مي خوني خوب خيلي شك ميكني ديگه. خداييشا مثلا زنان پيغمبر حق نداشتن كه ديگه ازدواج كنن! آخه ماشالله يكي دو تا هم كه نبودن كه نصف عربستان فكر كنم با اين آيه فلج شدن بعد پيغمبر. مثلا اون عايشه بدبخت مگه دل نداشت بي رودربايستي پيغمبر چند بار مگه تيرپيرونده بودش؟ تو اوج جوانيش و شهوتش پيغمبر مرد بعد گير ميدادن كه اوي اين نمي دونم چي چيو اينا، اصلا اگه هم كرده خوب كرده. من مطمئنم كه اين تيكه رو پيغمبر از خدا خواسته! آخه زنها معمولا داستانهاي رختخوابشون رو ميگن بعد خوب ضايع بوده بعدش ميرفتن برا شوهر بعدياشون تعريف مي كردن ديگه!
بعدتر اينكه سراغ گلناز رفتين اگه آهنگش به نظرتون قشنگ اومد يه وقت dl نكنين بذارين هي گوش بدينا! چون 100% روان پريش ميشين! باور نمي كنين؟
بعد همه اينا اينكه من خوابم مياد برم لالا!
!Kiss you all

Saturday, March 06, 2004

خوب اينم از اين! ايني كه من خوندم كه توضيحي توش نبود يحتمل قضيه قديميه كه من هيچ حال نداشتم برم تو آرشيوش ولي سوفياهه باحال بود. اين زهراهه هم خيلي مي نويسه ها كاش من هم اين وقت رو داشتم. نظر خاصي در مورد اين هم دانشگاهيم ندارم به نظر خوب خيلي جالب مياد. بايد كلا مذهبي باشه،‌راستش من هنوز يه كمي دور ستاره مذهب مي گردم اما ديگه دارم از مدار اين چيز مزخرفي كه اين آحوندهاي احمق و عوضي روشنش كردن و ميگن ستاره است خارج ميشم. حقيقتش عقيده دارم كه هر چيزي رو بايد بهش فكر كرد و بررسيش كرد. اگه خوشت اومد كه خوب خوبه اگه هم نه كه بده بعدش هم ديگه بقيه غلط ميكنن كه بهت ايراد بگيرن. از اين نظر هم كه نمي دونم ما قدرت و ديد لازم رو نداريم و اشتباه مي كنيم و اينا ( ميگن كه خودشون يعني ميفهمن و بايد برا ما تعيين تكليف كنن) نظرم اينه كه آدم لياقتش قد شعورشه! هر كي بيشتر ميفهمه خوب خوش به حالش! من نمي دونم مهناز اونوريش رو تجربه كرده كه حالا اينقدر شاكيه يا نه اما احتمالا زهرا اينوري رو تجربه نكرده و حاضر هم نيست بهش فكر كنه چون عقايد خانوادگي اين قسمت رو ورود ممنوع زده. ولي خوب واقعا چشمها را بايد شست و جور ديگري هم بايد ديد!

Friday, March 05, 2004
There is a star in my sky

من نمي دونم چرا ملت اينقدر خلن! اين چلوكباب رفتاري چيه آخه! همه چيش خوب بود الا كباب برگ و كوبيده كه من هم شانس تخميم سلطاني خوردم.
يه كاري كردم كه اصلا خوشم نمياد، كامنت تريپل رو اديت كردم. من كه نمي دونم اصلا اين شيوا همون فرياد بي صداست يا نه و كلا هم نمي دونم كه اين دعواها از كجا شروع شد ولي حال نكردم زير كامنت آيتك اين كامنتها بود. آخه اصلا اين آيتك كه حرف ميزنه همچين اين كودك درونش مياد بيرون ميزنه تو مغزت كه خجالت مي كشي حرف بد بزني! كاش دو زار از اين روحيه شادابي تو ما مونده بود. به هر حال من اصلا مشكلي ندارم هر چي مي خواين تو كامنتهام بذارين، فقط در صورتي هم پاك مي كنم كه قضيه ناموسي باشه يا يكي كه كامنت بهش ربط داره از من بخواد پاكش كنم.
من و SMK هم ميخوايم بريم بندر عباس، اصلا هم چون آيتك تعريف كرده بود اين تصميم رو نگرفتيم:D . آيتك جونم دستت هم درد نكنه كه برامون راهنمايي كردي ولي اين يارو خوردش ديگه من نفهميدم چيزي خيلي!!
اوي MH كجايي آخه!!!
اين پست آخر مهناز هم باحاله! كلي حال كردم با حركتش. يارو امر به معروف و نهي از منكر مي كنه اونم تو كافه! خوب نرو اونجا حقته! ولي خداييش مهناز خاله خيلي بد شانسي! خداي سوتيي! من نمي دونم چرا دو تا سنگ از آسمون بباره يكيش مي خوره تو سر تو دوميش هم واي ميسه تا پاشدي باز ميخوره تو سر تو. كامنت كه نداري اينجا بايد حرف بزنيم ديگه. اين وبلاگ زهرا رو هم نخوندم ببينم چه خبره بخونم ببينم چي در باره ات گفته برگردم!

Monday, March 01, 2004

آقا كسي نمي دونه اين blogrolling چيه و چه جوري كار مي كنه؟ من يه user درست كردم اما حالا چيكار كنم؟

نفرين

پيرمرد دريا زماني به من گفت :"سي سال پيش دريانوردي با دخترم فرار كرد و در دلم هر دو را نفرين كردم، چون دخترم را به اندازه ي تمام دنيا دوست داشتم. كمي بعد دريانورد جوان با كشتي اش در دريا غرق شد و دختر عزيزم هم با اواز دستم رفت. پس حالا در من قاتل يك مرد و دختر جوان را ببين. نفرين من آنها را نابود كرد و حالا كه پايم لب گور است، از خدا طلب بخشش مي كنم."
پيرمرد چنين گفت. اما لافي در كلماتش بود و چنين به نظر مي آمد كه هنوز به نيروي نفرينش مي بالد.


This page is powered by Blogger. Isn't yours?

Weblog Commenting by HaloScan.com