It makes all the difference wether one sees darkness through the light or brightness through the shadows
David Lindsay
دوم اينكه مرتيكه تو اگه بيل زني در خودت رو بيل بزن به ما چيكار داري! اه اه، اون روزي كه زلزله اومد به هيچ جام نبودا از خونه هم جم نمي خواستم بخورم بعدشم هي ميگفتن اين تبار مبار پيش بيني زده و اينا بازم مهم نبود. امروز دو تا لينك گرفتم مال
پيك ايران ديدم
يكيش گفته كه تا آخر هفته يه زلزل ميزنه تو سمنان گسل تهران رو ياور ميشه و تا سه شنبه تهران رو با هم استاد مي كنن! خبر بعدي هم
اين بود كه سمنان ديروز زلزله اومده بالاي دامغان! تعارف كه نداريم پشمام ريخت! حالا چرا رو نميدونم اما بد ريخت! يه ساعتي هوا شدم و اينا بعد به تفحص زدم كه اين دو تا خبر با هم 3،4 تا فاصله دارن. بعد يادم افتاد كه اين حرفها رو از قول اين رحيمي تبار ميزذن هفته پيش هم چطور استاد اون موقع پيش بيني رو نزده بود؟ به هر حال هنوزم نگرانم اما نمي دونم نگران چي! چون اكه بميرم كه خوب حله، اما هيــــــــــــــــــــــــــــچ حال ندارم بمونم و عزيزام بميرن، اه اه! البته نقشه گسل جات تهران رو يه نيگاه كردم ديدم جامون بدك نيست و بقيه هم خوبن اما تريپله و
شوانه و
MH بد جايين! پايه ام نباشن ديگه! پاشين برين يه جاي خوب بابا.
بعدشم اينه كه خانوما و آقايون دعا كنين من لاغر شم!
آدم ديگه خيلي بايد تنبل ياشه كه
آيتك هم كه بهش ميگه تنبـــــــــــــــــــــل بازم يه هفته اي طول بكشه تا چيزي بنويسه! اولين چيزي كه اينجا مي پستم يه لاگ قديميه كه من امشب يهويي پيدا كردم، و بدون هيچ دخل و تصرفي ميذارمش همينجا:
هيـــــــــــــــي! دنيا!
امشب از بدترين شبهاي زندگيم بود.امشب 26/9/1381 مطمئن شدم كه محمد(همون ام اچ)ميره آمريكا. ويزاش اومده و حداكثر دو هفته ديگه اينجاست! ميدونين چقدر سخته يه خاطره 13 ساله فقط دو هفتش باقي باشه؟ الان اشك تو چشام حلقه زده.من رفيق زياد دارم حتي اون نيما كه مثل برادرم ميمونه اما اين MH برام يه چيز ديگه اي بود يعني نميدونم به قول خودش اون شبي كه من و اون تو پارك شادي بوديم و من واسه اون گريه ميكردم!اون روزي كه اومد از غذاي من بخوره و به من كه سوسول بودم ميگفت مگه دهن سگه؟؟ اون موقعي كه تو اول راهنمايي جاش رو با علي دانش عوض كرد و بغلدستي من شد!اون وقتي كه يه ماه خونه ما بود و با هم درس ميخونديم!وقتي خواب بود و من بهش گفتم ميخوام برم دوست دخترم رو براي اولين بار ببينم!وقتي تو پارك لاله ما رو با همون gf گرفته بودن! كلاساي رحيمي تو كانون زبان كه ميدويد جواب كوئيز رو به من بگه! اون موقع كه با هم قهر بوديم و نامه نگاري ميكرديم و به خاطر نامه من توپارك خونه گريه ميكرد! اون روزي كه سر آز ماشين پريدم بهش ولي اون هيچي نگفت! اون روزي كه بعد فينال منچستر-بايرن اومد دانشگاه! اون وقتي كه با گلي كه زد و بعد هم با پنالتيش ما رو قهرمان دانشگاه كرد!كلاسايي كه با هم بوديم هر چند اون يه ترم جلوتر بود!اون سه روزي كه با هم قبل كنكور فوق درس خونديم! روزي كه سر كارمون هم اومد و باز با هم شديم!شراكتمون با اسمشونبر!دوران كارآموزي ايران خودرو!تمام اون فوتبالايي كه با اون دروازه كوچيكاش با هم بازي كرديم!شبي كه رفتيم پيتزا ساعتي!سربلند،پرتگاه، پاركها!اون موقعي كه از سر كلاس كنكور اومده بود و روش نميشد تو جشمهاي من نگاه كنه!روز كنكور آزاد بعد آموزش دفاعي!منيريه!خدايا! همه اين صحنه ها جلو چشممه!چقدر ساده و پاكه اين پسر! (حيف يه كم تركه!)
اينا همه خاطرات از كسيه كه نوجوانيمون وجوانيمون رو با هم سپري كرديم و به اينجا رسيديم! 13 سال صميميت كه با هيچكس نداشتم! اونم همينطور! نميتونم جلوي گريه ام رو بگيرم! اي خدا! اميدوارم هر جا ميره خوشبخت شه!عاقبت به خير شه و موفق! و اميدوارم بازم بتونم ببينمش!بازم پيش هم باشيم! اون كه بره بهزاد،تريپل و شوان هستن،نيما هم كه جاي خود داره، اما ديگه MH ندارم!جاش رو هيچكي نميتونه پر كنه! شايد اصلاَ به نظر نياد اما خيلي تنها ميشم! كاش يه دوست دختر داشتم لااقل! الهي! موفقش كن!
آن سفر كرده كه صد قافله دل همره اوست هر كجا هست خدايا به سلامت دارش!