بايگانی

بدون
مــــــــــــــــــرز


وبلاگ دوستام
Thursday, November 27, 2003

همون علم غيبي كه من اون پايين داشتم بهم ميگه اگه بگم كه مالزي نميرم همتون ميگين اينم بابا بد ....! بگذريم...
تو دو ماه گذشته مردم از گه گيجه! نه درست درسم رو خوندم نه درست كار كردم. يه انتخاب كار توي شركت آسانسوري فوجي بود البته تو ايران. خوب جنبه هاي قشنگش براي من ميدونين چي بود؟ اولا تجربه بود به هرحال، دوما يه جورايي درگير يه مشت كارهاي تجاري ميشدم بدون اينكه ريسكي رو سرمايه كرده باشم، سوما تنوعش زياد بود غير اون سفر مالزي سفرهاي كشوري هم زياد پيش ميومد مثلا كيش كه توش داشت جاهاي ديگه هم در حال جا باز كردن بود، چهارما با كلي ارگان دولتي رفت و آمد داشتيم صدا سيما،وزارت صنايع، شركت نفت، ارتش و... .تو همين مدت كوچولو من قازقلنگ و عمو بوري پيش يه كلفت ارتشي و يه مشت سرهنگ( كه البته الان ديگه سرهنگ مهم نيست) و معاون لاريجاني و .. جلسه داشتيم. يعني خداييش حوصله ات سر نميرفت! تمام اينا رو واقعا دوست دواشتم و خيلي هم حال ميكردم. اما يه جونوري به اسم فوق ليسانس كه هنوزم نميدونم به چه دردي ميخوره و چه رلي ميتونه تو آينده من بازي كنه مانع اين شد. از اون بدتر اينكه روزي كه شماره پاسپورتم رو دادم براي بليت مالزي واقعا دلم گرفت! اونم براي چي؟ براي شركت فعلي، براي همكارام،براي پاكي، و كلا همه چيش! وقتي فكر ميكردم كه همه چي تموم شده و ديگه از اينكه با كشي و تريپل بشيني و ملت رو هوا كني و اون دوستايي كه دور و ورتن ديگه باهاشون همكار نيستي دلم ميگرفت. الانشم كه به اون شركت برگشتم دلم واسه كار آسانسور ميسوزه! واقعيتش اينه كه فكر ميكنم ديگه همچين فرصتي گيرم نياد! حالا اميدوارم حد اقل فوقم رو ازدست ندم چون اون موقع ديگه كونم ميسوزه.


This page is powered by Blogger. Isn't yours?

Weblog Commenting by HaloScan.com