بايگانی

بدون
مــــــــــــــــــرز


وبلاگ دوستام
Saturday, January 10, 2004

زمان: شب امتحان فوق ليسانس
مكان: جلوي در خونه MH
*(MMM): MH چيزات رو جمع كن بيا بريم خونه ما، بدو
-(من):MH hype يادت نره ها!
&(MH) باشه تريپل چيزي نبايد بيارم؟
-هايپ يادت نره!
*نه بدو! جزوه ... رو هم بيار!
&Ok!
-هايپ!
*MH فقط بدو!
&باشه اومدم!
-MH هايپ!!!
مكان: جلوي در خونه تريپل!
&آقا شما برين من الان ميام!
-كجا؟
*كجا ميري؟
[ MH يه 10 متري دور شده ديگه با دويدن!
*كجا رفت؟
-هايپ يادش رفت!
*عجب اسکلیه ها! بابا وايسا!
هيچي با تريپل تو ماشين افتاديم دنبال يارو! يه ورود ممنوع هم رفتيم تا رسيديم به يه سربالايي و دستگيرش كرديم و با هزار مكافات تونستيم راضيش كنيم كه بابا فردا صبح سر راه ميريم بر ميداريم ديگه!!! البته تلاش بيهوده اي بود چون بازم صبح زود پاشد دويد رفت خونه شون، اما نه براي هايپ! براي غسل ترتيبي!!!! يكي نيست بگه شب كنكور با اين همه استرس ابوالحشرم كم مياره، تو هم اون شيرت رو مي بستي!

Thursday, January 08, 2004

-سلام استاد! ببخشيد ميتونم وقتتون رو بگيرم؟
--؟
-در مورد پروژه فوق ليسانس!
--[در حال شماره گيري با همراه محترمه!] بعدا بيا دفترم!
-باشه ممنون!
5 روز بعد در دفتر:
-سلام استاد!
--بفرمايين!
-پروژه!
--بشينين! خوب؟ ورودي چندي؟
-81
--اِ؟دير نشده؟ چرا حالا؟
-والله من با دكتر جمالي قرار بود بگيرم، بعد اين ظرفيت ها تصويب شد نشد! دكتر شفيعي هم پر شده بود، پيش دكتر شيوا هم رفتم ايشون هم ظرفيتشون پر بود! دكتر رضايي هم كه پروژه نميده! اينه كه [با لحن سگ خور] اومديم پيش شما!!!
--[در حال قيجوجه رفتن از اين افتخاري كه نصيبش شده!!] عجب! خوب فرآيند چند شدي؟
-13.5
--اِ! من ميخواستم در مورد فرآيند پروژه بدم!
-اشكال نداره من آمار احتمال خوب شدم!!!!!اونم ترم اول بود من مشكلات داشتم!!
--خوب! درس فيلتر تطبيقي رو برداشتي با دكتر شفيعي؟
-[آكنده از تعجب و دودلي] شفيعي؟؟؟ فيلتر؟؟ تطبيق؟؟
--با شفيعي درس نداشتي؟
-چرا ترم اول باهاش مخابرات بي سيم داشتم!
--خوب؟
-ترم اول كه گفتم خراب بود، حذفش كردم چون سخت بود برام!
--آها! با جمالي چي؟
-آره بابا! كلي! اين ترم سيار دارم، ترم اول هم كدينگ داشتم، ترم دوم هم مباحث ويژه!
--اِ؟ كدينگ؟
-14.5[با كلي افتخار!]
--مباحث ويژه؟؟
-نداده نمره هنوز(اگه داده بود كه لابد بايد ميگفتم 10، تو دلم خدا رو شكر كردم!)
--خوب ترم پيش ديگه چي داشتي؟
-ها؟
--ترم پيش؟؟
-اِم![در حال چشم و چار بالا انداختن و در و ديوار نگاه كردن و شرمندگي] فيلتر تطبيقي!!!!!!!!!!
--اِ؟ گفتي نداشتم كه؟
-هان؟ من گفتم؟ آره؟ [به قول ياهو :-؟] نه داشتم! آره يه چيزايي داره يادم مياد!!
--نميدوني داشتي يا نه؟
-؟!؟!؟! داشتم!
--چند شدي؟
-13(خالي بندي 12.5)
--پهه! خوب اون مباحث ويژه در مورد چي بود؟؟؟
-هان؟ كي؟ مخابرات پيشرفته بود!
--؟؟؟؟!!؟!
-البته يه كم پيشرفته تر!
--از رو چي ميگفت؟
-هيچي! خودش جزوه ميگفت (هر چي فكر كردم اسم اين انه يعني پروكيس يادم نيومد!)
--DSP چي؟ گذروندي؟
-آره شريف گذروندم!
--اِ؟ با كي؟
-تبياني!
--پهه!(تو مايه هاي يعني نگذروندي ديگه!) خوب ببين من پروژه هام فرآينديه! خودت پروژه نداري؟
- نه! من اصولا ترجيح ميدم استاد به من پروژه بده!
--علاقه ات به چيه؟
-به كدينگ و تئوري اطلاعات[يارو داشت ميتركيد از خنده احتمالا]
--سمينار چيكار كردي؟
-زوده بابا! بذار پروژه ام رو بگيرم!
--عزيزم معمولا سمينار ميگيرن كلي يه تحقيق ميكنن، بعد يه شاخه رو ميگيرن تا ته ميرن!
-پهه! نه بابا! من دوست دارم اول پروژه ام رو بگيرم كه يه تيكه اش رو سمينار بدم!
--نه، درستش اونه!
-حالا اينم نظريه ديگه![با قيافه زودتر ول كن برم]
--خوب من حالا فكرام رو بكنم با توجه به وضعيت شما بهت خبر ميدم، شما هم يه تحقيقي بكن ببين چي دوست داري! چون كه بايد تا آخر شهريور دفاع كني كه [ نگاه به كاليبر ماتحت بنده و لب ورچيدن به معني بعيده!] نمره ازت كم ميكنن وگرنه. البته ميشه مقاله و اينا [پهه هوهو يه يه] هم داد[بازم پوزخند] حالا!
-باشه! ممنون استاد!خداحافظ!
--خدافظ!
چند هفته بعد اطلاعيه روي ديوار كه جناب ك.م. به اينجانب مراجعه كنند! دويدم طرفش و (با خودم گفتم دمش گرم بابا) گفتم با من كاري داشتين؟
--اهه! تويي! آره من ميخواستم بگم كه به دلايل شخصي و گرفتاري هاي ديگه و مسائل ....(يعني كاليبر تو) من نميتونم پروژه بدم! معطل من نشين يهو!
از اون روز نميدونم چرا شبيه خرس قهوه اي شدم!

Saturday, January 03, 2004

يك هفته گذشت و همه عزاي عمومي داشتن. ولي اين نيز بگذرد.... چند وقت پيش دو نفر تو اين دنيا بودن به نامهاي لاله و لادن، يادتون مياد؟ يادتونه چقدر همه ناراحت و شاكيو اينا بودن؟ الان چي؟ شرط ميبندم حتي اسمشون تو هارد مغزتون هم نبود! احتمالا تو يكي از اين tape هاي SDH پيداش كردين!
اون دو نفر بود اين 50 هزار! فرقش اينه كه بيشتر يادمون ميمونه. مگه رودبار نبود؟ انگار تازگي بوده اما 14 سال گذشته! يتيم هاي اون موقع الان بزرگ شدن و خودشون هم ديگه يادشون نمياد چي بهشون گذشت. همونا هم الان هم حب مال دارن هم حب جاه و اينا! دوزار عبرت نميگيريم و نخواهيم هم گرفت! يعني نميشه هم گرفت، همينه! زندگي يعني همين!
ميگن چادر خارجي ها رو بالا كشيدن، ميگن دير به داد اونا رسيدن، تو تلويزيون يكي گفته كه سربازه نيومد به من كمك كنه چون از اين كار توسط فرمانده اش منع شده بود و 20 نفر مردن، تلويزيون آلمان نشون داده كه گروه امداد آلمان 6 ساعت يه جايي رو كه سگشون پيدا كرده بوده كندند و وقتي دو دقيقه مونده كه كار تموم شه تا ببينن زنده اي هست يا نه سربازاي سپاه كنارشون زدن و بلدوزر انداختن و گفتن ما ديگه زنده نمي خوايم، ميگن يه مشت راهزن زنها رو از تو چادر دزديدن و بردن، ميگن ميگن و ميگن....
خيلي راحت احساسات ما تحريك ميشه نه؟ كاري به راست يا دروغ ندارم، اما اينا رو واسه رودبار هم ميگفتن و تا الان كه دوباره همه يادشون افتاده هيچ حرفي ديگه نشنيده بودم! همينيم! يكي ميگفت بزرگترين نعمت خداوند بعد از زندگي فراموشيه! اگه اينا نميخواست يادمون بره كه ديگه زندگي نميشد!
راستي سال نوي مسيحي هم مبارك! مرده فرانسه ام با اون 324 تا ماشين آتيش گرفته!
يه چيزه ديگه هم هست: اين نويد رو به دوستان بدم كه من دارم دوباره قات ميزنم كم كم:))


This page is powered by Blogger. Isn't yours?

Weblog Commenting by HaloScan.com