Saturday, November 29, 2003
تصور كنين يه پسر جوني تو كوه با رفيقاش ميره بالا و عرق خوري ميكنه! حالش بد ميشه و خلاصه رفقا در حقش مرام ميذارن ميارنش پايين كوه و ميبرنش تو يه پناهگاه! بعد چون سردشه يه گاز پيك نيكي هم براش روشن ميكنن و با اين كار مرام رو در حقش تموم ميكنن و صبح پا ميشن ميبينن يارو از گاز گرفتگي مرده.
هان؟ خنده داشت؟ فكر نكنم چون اين اتفاقيه كه شب پنج شنبه تو همين دركه خودمون افتاد!
....تر از زندگي چيزي ديدين ديگه؟
Thursday, November 27, 2003
همون علم غيبي كه من اون پايين داشتم بهم ميگه اگه بگم كه مالزي نميرم همتون ميگين اينم بابا بد ....! بگذريم...
تو دو ماه گذشته مردم از گه گيجه! نه درست درسم رو خوندم نه درست كار كردم. يه انتخاب كار توي شركت آسانسوري فوجي بود البته تو ايران. خوب جنبه هاي قشنگش براي من ميدونين چي بود؟ اولا تجربه بود به هرحال، دوما يه جورايي درگير يه مشت كارهاي تجاري ميشدم بدون اينكه ريسكي رو سرمايه كرده باشم، سوما تنوعش زياد بود غير اون سفر مالزي سفرهاي كشوري هم زياد پيش ميومد مثلا كيش كه توش داشت جاهاي ديگه هم در حال جا باز كردن بود، چهارما با كلي ارگان دولتي رفت و آمد داشتيم صدا سيما،وزارت صنايع، شركت نفت، ارتش و... .تو همين مدت كوچولو من قازقلنگ و عمو بوري پيش يه كلفت ارتشي و يه مشت سرهنگ( كه البته الان ديگه سرهنگ مهم نيست) و معاون لاريجاني و .. جلسه داشتيم. يعني خداييش حوصله ات سر نميرفت! تمام اينا رو واقعا دوست دواشتم و خيلي هم حال ميكردم. اما يه جونوري به اسم فوق ليسانس كه هنوزم نميدونم به چه دردي ميخوره و چه رلي ميتونه تو آينده من بازي كنه مانع اين شد. از اون بدتر اينكه روزي كه شماره پاسپورتم رو دادم براي بليت مالزي واقعا دلم گرفت! اونم براي چي؟ براي شركت فعلي، براي همكارام،براي پاكي، و كلا همه چيش! وقتي فكر ميكردم كه همه چي تموم شده و ديگه از اينكه با كشي و تريپل بشيني و ملت رو هوا كني و اون دوستايي كه دور و ورتن ديگه باهاشون همكار نيستي دلم ميگرفت. الانشم كه به اون شركت برگشتم دلم واسه كار آسانسور ميسوزه! واقعيتش اينه كه فكر ميكنم ديگه همچين فرصتي گيرم نياد! حالا اميدوارم حد اقل فوقم رو ازدست ندم چون اون موقع ديگه كونم ميسوزه.
Tuesday, November 25, 2003
من كه فكر ميكنم يكي شماره چشمش رفته بالا! تا الان كه ساعت 1:30 شبه هيچ كي ما ه رو نديده!
حالا نكته اش هم اينجاست كه امسال قرار شده بود با چشم غير مسلح هم ببينن!
Sunday, November 23, 2003
يك كلام! قهرماني رضا زاده مبارك همه ايراني ها باشه غير از آخوندا!
فداش!
Saturday, November 22, 2003
وقتي ميخواستم برم تو مغازه ديدمش كه اونجا ولو بود بهش توجه نكردم ولي موقع برگشتن وقتي پاكت سيگار رو تو دستام ديد پريد جلو و دو نخ سيگار خواست. همه پاكت رو بهش دادم اما گفت نه دو تا ميخوام وهر چي من اصرار كردم نگرفن پاكت رو، وسايل ديگه رو گذاشتم تو ماشين و برگشتم بهش دو نخ دادم. بعد ازش پرسيدم حالا چرا همش رو نميگيري تا يه مدت راحت شي؟ گفت:"نه!الان به دو نخ احتياج دارم و اينو ميدونم، براي بعدش معلوم نيست زنده باشم!".
بر گرفته از يه روزنامه اي كه يادم نيست!!
آقا MH جات خالي چي خراب شديم سر خانوادت!! به صرف كتلت و قيمه و سوپ و سالاد خفن و اينا!
Friday, November 21, 2003
تا حالا علم غيب داشتين؟ چيزه باحاليه! من يه دونه داشتم.
توش نوشته بود اگه من بگم كه 9 دسامبر دارم ميرم مالزي دهن نصف شماها باز ميشه و ميگين مـــــــــــــــــآ!
دو تا تيكه با مزه هم از اصفهاني ها بيام حال كنين (من نصفم اصفهانيه نصف ديگم هم سر راه اصفهان :)) :
1.امسال ماه رمضون تعزيرات اصفهان قيمت مقطوع داده براي زولبيا باميه كيلويي 1100 تومن! بعد يكي از معروفترين شيريني فروشي هاي اصفهان (اسمش رو يادم نيست) گنده نوشته كه "براي رفاه حال روزه داران عزيزو محترم زولبيا باميه در اين مكان كيلويي 1070 تومان عرضه ميگردد". حالا اگه فكر ميكنين كه با اين 30 تومن تخفيف فقط خودش رو ضايع كرده بايد عرض كنم كه ههه!اصفهانيها رو نشناختين!
2.يه برنامه هست سفره هاي آسماني سه تا بچه مزلف توش هستن مثلا مجريگري ميكنن، كه البته بيشتر مجريگري ميدن! اينا از اول ماه رمضون دور و بر ايران پلاسن و همه جا ميرن! اون ايام اكرام رفته بودن اصفهون! آقا داشتن با مردم مصاحبه ميكردن يه مرده خودش رو پروند و اومد جلو و مصاحبه كرد! يارو ازش پرسيد اسم شما چيه؟ گفت " بيبينين من بِرا رضاي خدا اومِدَم اينجا و درست نيست كه اسمم رو بگم" ؟!؟!؟!؟!؟
آخه يكي نبود بهش بگه مگه اسمت مهمه! اون قيافه لكنتت رو نبايد ميديدن كه ديدن! هــــــــــي! امان از دست بعضي از اين اصفهونيا (البته بيشترشون)! الان اين MH ميپره ميگه تو هم يكيش! منم ميگم هَهَه!
مخلصيم..............
يه برنامه خيلي جالبي كه برگزار شد تقدير از ورزشكاراني بوده كه به خاطر حمايت از مردم مظلوم فلسطين از مبارزه با اسرائيليها امتناع كردن! حالا به كليت اين ماجرا كه اينكار چه فايده اي داره و به چه درد ميخوره و درست و غلط بودنش كاري ندارم. نكته قشنگ اينجاست كه تو دبيرستان هم ميخونديم كه پاداش موقعي معني ميده كه اختيار وجود داشته باشه! خداييش فكر ميكنين چند تا از اين ورزشكارها با كمال ميل اين كار رو كردن؟ من كه شك دارم اون بچه نه ساله اي كه كلي تمرين كرده تا تو دنيا قهرمان شه بفهمه كه اصلا واسه چي يهو بيش ميگن خوب كوچولوي قهرمان تو به خاطر حمايت از مردم فلسطين فردا بازي نميكني!!!!
آخه كدوم اونها واقعا جرات دارن كه بازي كنن؟ به مجرد اينكه پاشون به خاك قشنگ مملكت برسه بايد ديگه واسه پارا المپيك تلاش كنن! البته خوب اونا زير پرچم ايران دارن مبارزه ميكنن و هر چي كه مسئولان مملكتي مي فرمايند بايد گوش كنن، چون خط مشي مملكت و آخوندها فقط ريدن به اسرائيل و ضايع كردن اوناست! اصلا فكر ميكنين براي چي اين همه دارن در عرصه هاي علمي تلاش ميكنن؟ چرا اين همه تحقيق ميكنن و روز به روز صنعت ما پيشرفت ميكنه؟ براي اينكه اسرائيل و يهوديها يهو به ما نرسن! بابا رفسنجاني و امثال اون نكنه فكر كردين كه براي جيب خودشون پول جمع ميكنن؟ نخير! اين پول ها رو براي مسلمين جمع ميكنن تا در مقابل يهوديها استفاده كنن! فقط يه پيتوكي زدن اونم اينكه نميدونم چرا پولهاشون رو به همين بانكهاي يهوديها دادن؟؟؟
حالا اينا بي خيال اما حداقل اسمش رو بذارين مراسم دلجويي از ورزشكاران حامي ملت فلسطين!
مخلصيم....................
سلام!
من از امروز از
MH جدا شدم و وا سه خودم ميخوام وبلاگ بنويسم! توشم سعي ميكنم زياد اراجيف (يعني خاطرات شخصي) ننويسم و بيشتر اگه بشه موضوعات جالب دور و بر رو كه معمولاً خيلي هم بهش فكر نميكنيم و بيشتر از كنارش رد ميشيم رو مطرح كنم! موضوعاتي كه مثل يه فرو رفتگي ساده اند اما در واقع يه سوراخ عميق هستند! بعد اينقدر تو بحر اين سوراخ ها بريم تا بلكه يه نتيجه اي بگيريم!
مخلصيم.................