بايگانی

بدون
مــــــــــــــــــرز


وبلاگ دوستام
Saturday, December 06, 2003

زندگي شهد گل است
زنبور زمان تمامش ميكند

آنچه ميماند عسل خاطره هاست!
چقدر از مسائل زندگيتون الان تنها يك خاطره اند؟ مسائلي كه جزئي از زندگيتون بودند و شايد خيلي از زندگيتون. يه پدربزرگ كه كلي دوستش داشتم. تو عالم بچگي آقاجونم برام عزيز بود، ماهي يه بار رو به محلات براي ديدنش يه دو سه ماهي هم از سال خونه ما بود؛ اما الان نيست. عمويي كه همه فاميل تو اصفهان دور و بر اون جمع ميشدند و كلي با خونواده اون جور بوديم ولي نيست. اينا باز مال بچگي بودن و چون علائق بچگي زود گذر بودند الان هم غمي شايد نداشته باشند. ولي وقتي بزرگ هستين و يه عزيزي از دست ميدين قضيه خيلي فرق داره! مخصوصا اگه اون شخص وجود داشته باشه، يعني آدم با وجودي بوده باشه. اون موقع نمي تونين به راحتي بفهمين نبودن يه نفر يعني چه؟ اصلا درك نمي كنين و باورتون نميشه كه ديگه نباشه. اون موقع ميفهمين كه اصلا فرضتون در مورد مردن و نبودن غلطه! اون موقع هست كه يه حس غريبي به سراغتون مياد و احساس ميكنين كه اون هست اما من نمي بينمش، چيزي كه از بچگي به خوردمون دادن اما وقتي باهاش درگير ميشين يه چيز ديگه است! وقتي هم ايماني ندارين (منظورم اينه كه مثل گاو هر چي بهتون گفتن باور نكردين) يهو خالي ميشين، تازه ميفهمين كه اي بابا من چي ميشم پس؟من بعدش كجام؟ اونجا ارزش چيه؟ تحصيلات مهمه؟ علمي كه اينجا كسب ميكنم مهمه؟ مهمه كه من رياضيدانم يا فيزيكدان؟ مثلا يكي كه كلي تحقيقات كرده و خداي الكترونيكه ونمازم نداره،اصلا مسلمان هم نيست و مسيحيه، وضعش بهتره يا يه كارگر ساده كه به هيچ كسي بدي نكرده و فقط كار كرده همه عمرش رو بدون اينكه مغزش دو تا كلاك بخوره؟ اصلا اونجا ديگه نيازي به الكترونيك هست؟ يا نيازي به كارگر ماهر دارن؟ اصلا كي به كيه؟ يعني من و شما با مثلا يه نفر از زمان نوح و يه نفر از صدر اسلام و يكي از صد سال ديگه كه اعمالمون يكي بودن پيش هميم؟ اصلا آدمايي كه ارزش هاي زمانيشون متفاوتند چجوري يه جا جمع ميشن؟هووم؟ آخه اون يارو كارگره كه ممكنه هر روز وقت داشته باشه به اين چيزا فكر كنه و بفهمه چجوري با اون دانشمنده كه اصلا كارش تعطيلي نداره ميخواد مقايسه شه؟ كدوماشون كار درست تري ميكنن؟ چرا ما اصلا به آينده اون دنيا فكر نميكنيم؟ همه مون فقط پايه گفتنيم در اين مورد در صورتيكه دو زار هم نميدونيم خيلي هم باحال باشيم ميگيم نه اينايي كه به خوردمون ميدن نيست و نميدونيم، اما خوب؟ نميدوني حالا چي؟ واقعا فكر ميكنيم اينكه پروژه درس ها رو انجام بديم و به راه حل مسائل تكليفمون فكر كنيم واجبتره؟ (حالا نميخواد برينين به من اين وسط ها! من اين كار ها رو هم نميكنم) جدا فكر ميكنيم واجبتره؟


This page is powered by Blogger. Isn't yours?

Weblog Commenting by HaloScan.com