پاي ديواري بلند روي مخمل سبز زميني ايستاده ام، گلي زيبا به رويم لبخند ميزند، گلي به زيبايي احساس. من به بالاي ديوار و شكوه آن نگاه ميكنم و خيال اوج آن را در سر دارم، من نه گل را ميبينم نه زمين را زير پاهايم ميفهمم و نه احساس آنها را... . من نميفهمم كه عطر آن گل به من آرامش ميدهد و استقامت زمين مرا به اوج نزديك مي كند، فقط اوج ديوار! زمين خواهد لرزيد، گل خواهد پژمرد و من زير آوار خيالم خواهم ماند و تا آخر عمر به حسرت عطر آن گل و استقامت آن زمين سرگردان خواهم بود.....
من نيز زميني خواهم شد و گلي را در كنار خود جاي خواهم داد و كساني هم بر روي من پاي ديوار خيالشان خواهند ايستاد، اما اميدوارم آنها قدر عطر مادر و استقامت پدر را بدانند!