بايگانی

بدون
مــــــــــــــــــرز


وبلاگ دوستام
Monday, March 01, 2004
نفرين

پيرمرد دريا زماني به من گفت :"سي سال پيش دريانوردي با دخترم فرار كرد و در دلم هر دو را نفرين كردم، چون دخترم را به اندازه ي تمام دنيا دوست داشتم. كمي بعد دريانورد جوان با كشتي اش در دريا غرق شد و دختر عزيزم هم با اواز دستم رفت. پس حالا در من قاتل يك مرد و دختر جوان را ببين. نفرين من آنها را نابود كرد و حالا كه پايم لب گور است، از خدا طلب بخشش مي كنم."
پيرمرد چنين گفت. اما لافي در كلماتش بود و چنين به نظر مي آمد كه هنوز به نيروي نفرينش مي بالد.


This page is powered by Blogger. Isn't yours?

Weblog Commenting by HaloScan.com