من نمي دونم آدم چرا يهو يه دوره نوشتنش نمياد، انگار پريود مي شه مثلا! خوب زوركي هم كه نميشه چيزي نوشت آخه! خاطره هم ندارم اصلا اين دور و بر. از اون دفعه كه تو ترافيك موندم كار خاصي نكردم، پنجشنبه مراسم لوستر عوض كني داشتيم، جمعه كه ختم باباي شوان بود و كلي آدم ديدم كه نديده بودم و مثلا هم از صبح رفته بوديم كمك! امروز هم كه بلاخره رفتم كرج با همه بك و بچ و يه خارپاچگي هم كردم كه انگار جواب نداد و اومدم هيلي (ماشين عزيز بابام!) رو با بهزاد راه بندازيم كه هيــــــــــــــــــــــــچ روشن نشد لاشي اونم براي چي؟ برا اينكه اصلا كلاچ تعطيله و نمي تونه كه ماشين رو با هل روشن كنه و خلاصه گوشه خيابون الان وله، به بابام هم نگفتم كه تو پاركينگ نيست!!! اصلا پايه نيستم كسي بدزددش! الان هم باتري رو زدم به شارژر تا خوب شه شايد. همين ديگه ميگم حرفم نمياد!