بايگانی

بدون
مــــــــــــــــــرز


وبلاگ دوستام
Wednesday, March 10, 2004
S.O.S

اه اه!امروز چرا شهر رو گه گرفته!!! پدرم در اومد بابا! صبح که اومدم برم شهرک همت شلوغ بود از رو پل مدرس فاجعه! ابتک زدم خير سرم رفتم از مدرس شمال تو حقاني اونجا هم بدبخت شدم دم چراغ جهان کودک بعد از ونک رفتم تو کردستان و بعدش هم رسالت غرب بعد شيخ فضل الله که باز به گل نشستم! جر خوردم تا سر همت که بلاخره آزاد شد و من رفتم شهرک! کارم ساعت 10:15 تو شهرک تموم شد بعد ساعت 12 رسيدم شرکت عزيزمون که تو ملاصدراست!!!!! چرا؟ چون سوزوندم اينقدر ابتک زدم و مغز سوزوندم. اومدم مديريت چمران ديدم پل ملاصدرا شلوغه گفتم اين حال نميده رفتم تو همت غرب يادگار شمال نيايش شرق که بعدش از سئول و شيخ بهايي بيام پايين جاتون خالي دم خروجي سعادت آباد تو نيايش خوردم تو ديوار بنابر اين پيچيدم تو سعادت آباد اونجا کلي تو چراغ بودم تا دور زدم رفتم بالا طرف ميدون کاج که برم از اوين برم چهارراه سئول که نزديک زندان اوين بگا رفتم دور زدم برگشتم دوباره سر خونه اولم تو مديريت که از همون ملاص برم بابا! اما بازم نشد و مغزم سوزوند و گفتم بزنم رسالت شرق و از کردستان بندازم بالا! آي که از آزادگان به اونور گه گرفته بود و رفتم کردستان جنوب!!!! دوباره تو چراغ بودم تا رفتم زير گيشا از چمران اومدم بالا و گفتم ايندفعه ديگه همون ملاص رو ميرم اما باز به همت که رسيدم پريدم تو همت شرق و رفتم تو شيخ بهايي و بلاخره رسيدم به ملاصدرا! واي! مردم امروز. کلا اگه يه وقت گير کردين تو ترافيک يه زنگ به من بزنين که مسيرهاي آلترنيتيو رو بهتون بگم. اما خداييش امروز يه جوري بود چون اين بخشي هم رفت بيرون ساعت 5 که بره سيدخندان بعد يه ساعت برگشت بدون اينکه رنگ همت رو ديده باشه!!!! فکر کنم امروز آغا گوزيده صبحي!
من امروز دارم ميترکم! سه روز علاف کارت دايي عزيز شديم حالا که گرفتيم بهش ميگم بيا از من بگير شب خونه ما بخواب فردا برو سر جلسه ديگه از همين جا! دو ساعت بعد ميگه من حال ندارم بيام اونو با آژانس ببر خونه خاله ات من فردا صبح ميرم از اونجا ميگيرم! اي تو روحت! اون هيچ هفته پيش مامانم رفته لوستر خريده بعد به من گفت برو بگير رفتم آوردم نصاب هم خريدم اومدم نصب کرده 12 چوق هم اومدم پايين بعد مامان عزيزم اومده خوشش نيومده کليد کرده که عوض کنه! کلي بدبختي کشيدم بازشون کردم بعد تازه يارو گفته نه يکيش رو فقط بيار! حالا کلا مشتري پيدا کرده مي خواد بفروشه دوباره بره دنبال لوستر (اينم بگم يه هفته دنبال لوستر بوده تا اينا رو پسنديده) بعد ميگم چرا؟ ميگه به توچه! اما از اونور ميگه بيا اينا رو بردار ببر مغازه يارو. منم ديگه شاک شدم گفتم هيچ به من ربط نداره اصلا يه سرپيچ هم ديگه نمي بندم جاش! خونمون هم شده سياهچال! واي! کمک!
من رفتم!


This page is powered by Blogger. Isn't yours?

Weblog Commenting by HaloScan.com