شب پرواز رفتم دنبال
SMK و از خونه با سرعت هرچه تمامتر آوردمش خونمون و تا صبح زر زدیم و چال كرديم بعد كه خوب ديرمون شد تصميم هم داشتيم ماشين رو بخوابونيم تو آب نمك فرودگاه راه افتاديم و من يه نمه همچي تند مند رفتم! يه جاهم تو هزيتيت بودم كه از چپ برم يا از راست كه نتيجه اين شد كه با 130 تا سرعت لاي گارد ريل و اون گالانت رد شدم البته خودم پشمام نريخت (از شجاعت نه ها! از حماقت) اما انگار كه خطري بود . خلاصه رفتيم به خير و خوشي تو فرودگاه و بازرسي بدني اول دريه تا بيغ زد گفتم ببين اين كمربنده است (تجربه داشتم) يارو هم خيلي نگشت و رفتم تو اما دوميه كه اون آخره سر اين يه حالي با ما كرد و اينا... البته ما رو كشتن! تو سالن ترانزيت يه چي اصلا حال نداد اونم يه پدرمادر بودن با دو تا پسر بچه 8،9 ساله كه ميومد دوقلو هم باشن اما چي؟ هر دو فلج بودن و روي چرخ! خلاصه ما كه از كار اوس كريم سر در نياورديم! جت بوئينگ 727 كه الهي فداي اون صنعت ناز آمريكايي بشم با يه مهماندار خندان و مهربون اما يك عدد شوفر!!!! يعني طرف دقيقا به شوفر ميخورد تا خلبان و اينا، پنجره رو هم وا كرده بود هوا بخوره فقط يه CD كم داشت و اين سگها كه كله شون مثل دهن من لقه! خلاصه جا هم كه بغل پنجره و طلوع زيباي خورشيد و لاي ابرها و بالاي ابرها و اينا تا رسيديم به بندر جناب عباس شاه صفوي و هر چي هم زور زديم نفهميديم دريا كدومه و شهر كو و اينا اما يارو ميگفت اينجا بندر عباسه! رفت دم در فرودگاه و ما هم پريديم پايين. باحال اين بود كه اولين چيزي كه پريدن زير قضيه خالي كنن فاضلاب خان بود. زديم تو بندر و اولين جايي كه رفتيم خوب طبيعتا War Craft بود و رفتيم هتل و يارو گفت خوب آره اين كاغذ معتبره اطاق هم رو به دريا ميديم اما باش تا ساعت دو شه!! ما هم ميشه گفت fucked up بوديم. يه هزيتيت كرديم و گفتيم بريم قشم، طويله خليج فارس، اه اه اه! تا آخر عمرم هم پام رو تو اون طويله نميذارم! رفتيم پيش آقاهه و گفت شما كه جوونين برين از اسكله شهرداري(حقاني) برين كه مطمئنن اگه
كشي خبر داشت كه چه بلايي سرش مياد ميرفت باهنر با لنج بره! سوار اين اتوبوسهاي دريايي شديم و كون كشي يا بهتر بگم بالاي كونش پاره شد ازضربه هاي اين يارو تا رسيديم به قشم همون اول يه ماشين گرفتيم براي ديدن زيباييهاي جزيره 15 چوق! اولين جا كه قلعه پرتغاليها بود كه واقعا پديده زيبايي بود و ناياب فقط فكر كنم الان توي بم پر از اين قلعه هاست و اون آقاهه هم ميگفت كه از اينجا تا هرمز زير دريا تونل هست. بعد هم رفتيم غارهاي خربص كه خوب باز يه چيزي بود گرچه ما اصليها رو نديديم و طرف سوراخهاي جديد رفتيم. آخريش جناب جنگل حرا بود كه خوب الحمدلله خوب بود و يه چي بنام گلخورك ديديم و من هم يه عروس دريايي رو تو دست گرفتم كه خيلي باحال بود عمرا نمي تونستي بفهمي يه همچين چيزي جون هم داره!! بعد هم اومديم رفتيم بازار درگهان كه ياروهه گفت ارزونه! از اولش فهميديم كه اين يارو درگهانه صحبتش نيست و بنجل فروشيه اما ملت مثل خر خريد ميكردن! اين بود كه گفتيم بريم ستاره اونجا هم كه تو روح اجدادشون اگه قيمتهاي تهران رو نميدونستي تا دسته بهت فرو كرده بودن! فقط يه عروسك فروشيه خوب بود كه ما دوتا هاپوي ناز خريديم و كشي هم سنگ پا خريد از يه جايي و يه مغازه هم بود كه ازش دستگيره آشپزخونه خريديم. اما چيزي كه پيدا نميشه اونجا جنس با مارك آدميزاده! پره از ماركهاي KanWood,KoonWood,Braon,Milinex . خلاصه خيلي عاقلانه به اين نتيجه رسيديم كه گورمون رو زودتر گم كنيم بريم ولي كشي گفت گشنمه وپاچه اش رو براي هايداي اونجا وا كرد: قيمت 500 گرونتر از تهران كميت نصف (حتي نونش هم نصفه بود نه از طولها! از اونور قدش همون بود) كيفيت هم كشي ميدونه! خلاصه برگشتنه قرار شد كه كشيه عقب بشينه بلكه كمتر پاره شه اما يه بچه كون داد جاش رو عوض كرد كشي رفت جلو بغل راننده. البته اولش كه يه پسر جوون بود خوب بود اما پليس اومد گرفتش و باباهه نشست و با يكي كورس انداخت و طبعا كشي پاره تر شد. بلاخره رسيديم به
هتل عزيزمون.
مردم ديگه باشه برا بعد!