اون محيط اطرافم كه فشارش بالا رفته رو واقعا دوست دارم. مثل من همه يه قايق دارن و باهاش در كنار هم ميريم. خيلي همه خوشن. يه روز قايق من سوراخ شد! همه شون نگران شدن، همه همه همه! حال نداشتم بسازمش و تعميرش كنم اما همه شون اصرار و اصرار كه نه! تو بايد تعميرش كني و به راهت ادامه بدي. منم به دلگرمي اونا شروع كردم به تعميرش ولي وقت خيلي كم بود. يهو يكيشون گفت:
-بيا قايق من رو رنگ كنيم!
*آخه...
-بيا ديگه!
خوب دوستش داشتم،دلش رو نشكستم و رفتم و رنگ كرديم. بعد ديدم خيلي ديره واسه قايق خودم و ولش كردم اما باز همه شون صداشون در اومد و من رو تشويق كردن. منم ادامه دادم اينبار سريعتر.
-بيا قايق من مهمونيه!
*نه آخه....
-بيا ديگه!
اين رو هم دوست داشتم، باز همون قصه و اينبار هم سريعتر. اما يكيشون هميشه تشويق ميكرد و شاكي بود از وقفه هايي كه ديگران مينداختن تو كارم و اين باز تشويقم ميكرد.
-بيا بريم ساحل قدم بزنيم!
اينقدر دوستش داشتم كه آخه هم نگفتم و رفتم اما وقتي برگشتم ديگه خيلي دير شده بود و هر كاري كردم قايقم غرق شد ورفت و همه اونها من رو سرزنش كردن. اما من تو فكر اون دريايي بودم كه چطور خودش رو آروم كرد تا قايق من رو خرابتر نكنه و ابري كه جلوي خورشيد رو گرفت تا من سريعتر كار كنم و اينكه تا اون موقع نديده بودمشون! اما يه قايق ارزشش كمتر از دوستيهاست نه؟