بعد دادن GRE) ريدم به جاي دادن(، رفتم يه سر خير سرم سيتي سنتر!!! آخ آخ كشيه تجربه اش رو داره همون بساط كيش پياده شد. يعني فقط من رو ول كنين تو يه مركز خريد تا مثل سگ خريد كنم. تو مغازه هاش كه چيزي نخريدم كه همه چي گرونتر از اينجا بود. رفتم تو كاغ فوغ به قول فرانسوي ها يا همون carrefour هر چي ديدم گرفتم بيشتر هم خوراكي!!! 43 item خريد و 390 درهم ناز پياده، داشتم تو سرم مي زذم كه اينا رو چه جوري آخه ببرم هتل كه تو راه يادم افتاد كه اين مهم نيست موضوع اينه كه من كه نمي تونم اين همه رو بخورم دور هم كه عمــــــــــــــــــــــــــــرا بريزم پس چه جوري ببرم تو به چمدون؟هيچي ناهار هتل رو زدم و رفتم براي safari! اه اه بهترين تور صحرايي كه يه نفر ممكنه بره رو من رفتم! اولش كه افتادم ته ته لندكروز! كله مله هم كه تو سقف استاد بود! اونجا هم كه همه رومانيايي بودن و خيلي تنها بودم فقط اون زن خوشگل رومانياييه هي تحويل ميگرفت كه شوهرش هيچ حال نميكرد! (چرا؟؟) خلاصه يه دختر پسر ايراني هم ديدم اون گوشه گفتم اينا ماه عسل اومدن حال نميكنه من مزاحم شم و جلو نرفتم. گفتم بي خيال سر شام جبران ميشه! شام رو كه كشيدم اومدم پيش ايراني ها و خيلي حال كردن كه من ايرانيم و دختره هم گفت بابا منم با اين تازه آشنا شدم از اول ميومدي. باحال بودن به خصوص دختره كه اصلا تو ايران زندگي نمي كرد و آمريكا بوده و الان هم American University in Dubai بود. نتيجه اين شد كه اينقدر زر زديم كه شام رو نخورده يارو از جلوم برداشت :((. گفتم بيخ بابا رقص و عشقه كه يارو اومد بيل زد كه چخه! گفتم اهه! رقص؟ فرمودن رمضان الكريــــم!!! خلاصه باز هم رفتم سيتي سنتر و يه كم چيز خريدم اما از همه مهمتر گفتم يه غذاي معروف بخورم!! رفتم برگر كينگ و به نصيحت MHبي خيال مك دونالدز شدم! يه فيش برگر و پپسي تپل و سيب و پاي سيب ريختم تو اين خندق بلا و تركيدم! اومدم برم ديدم بــــــــــــــه دوست عزيزم KFC خوب نمي شد كه نخوردش! فردا شبش هم مي خواستم برم پيتزا هات. خوب آخه خيلي مهم بود كه من اينا رو بخورم، بميرم كه ديگه جهنم از اين چيزا نداره! بــــــــــــعله! يه كنتكاكي هم زديم به رگ و اومديم هتل. داشتم منفجر مي شدم كه يادم افتاد يه مشت اين خوراكي ها رو كه نميشه برد كه پس بايد امشب خورد!!!!!!!!!!!!! اي خدا!
خلاصه 3 دور اون چمدون رو بستم تا درست شد همه چي. فردا هم ساعت 11 پاشدم سريع دوشيدم و ترخيص شدم. تا عصري يه سر رفتم لامسي پلازا و سوار آسانسور زيرآبي خودم يعني فوجي شدم و تپل هم بوسيني خريدم! مردم تا وسط هتل اينا رو چپوندم اون تو! به جان MH يه توپ تنيس هم ديگه جا نمي شد! بعد افطار هم 70 درهم فقط خرج كردم كه يه پيتزا هات بخورم! اي بتركي بچه حالا حداقل يه نفره مي خوردي چرا دو نفره كوفت كردي آخه؟ بعدم فكر كردي اون سالاده مفته نه؟ ههه!تازه نزديك بود تاكسي فرودگاه هتل رو هم از دست بدم! اومديم رفتيم فرودگاه و يه كيت كت هم خريدم تو duty free چون ساعت داشت كه اين تريپل حسود هم خريد بعدش. عجب خمر و مسكري اونجا بود اما به به! ولي هرچي هز زدم ديدم نه راه نداره ريسك كنم و بيارم تهران، آخه من كلا علاقه ندارم تو زندان و با لات و پيتا شرب كنم:) بهترين قسمت ماجرا اين بود كه تريپل رو ديدم و گپي زديم با هم. شام ايران اير هم بزور چپوندم تو حلقم و به خاك پاك وطن جونم پا گذاشتم. اونجا اما دهنم صاف شد اول تا نقاله راه افتاد ديدم به چمدون جون منه! با آرتيست بازي از اون بالا كشوندمش پايين و يه مشت چيز رو ريختم بعد كه نگاش كردم ديدم همه چيش عين مال منه اما اون نيست! هيچي يه عالمه وايسادم تا اومد همش هم مي ترسيدم كه نكنه حالا صاحب اين چمدون مال من رو اشتباه ببره! يكي از ساك هام آخرين ساكي بود كه اومد. ولي انگار شانس آوردم چون فرانكفورت هم نشست و ما قاطي اونا شديم، قبلي ها رو همه رو فرستادن تو خط قرمز. به ما هم ميگفت از كجا مياين و جلويي من رو هم كرد تو خط قرمز چون از دوبي اومده بود به من كه رسيد گفت اين تو چيه؟ گفتم خوراكي! گفت فقط؟ گفتم نه لباسام هم هست خوب! يه نگاه به شكمم كرد و نمي دونم از كجا!!!!!! به اين نتيجه رسيد كه راست مي گم و بخيال ما شد! اون بيرون هم كه بهزاد و مامانم بودن و رفتيم به سلامتي خونه!!!