شنبه با تريپل از كرج برمي گشتيم. دم در شركت كه پياده شديم يه دختر دم در شركت سرك مي كشيد. رفتيم اونور خيابون دخترك داشت مي رفت كه تريپل سوت زد و برگشت نگاه كرد و باز رفت. رفتيم بالا اذان رو گفتن كه يهو موبايل من زنگ زد و يه دختري گفت ميشه بياين پايين؟ گفتم كدوم پايين؟ گفت پايين ديگه دم در! گفتم آخه شما كدوم پايينين كه من بيام؟ گفت همين پايين! رفتم دم در كه از تو تاريكي اومد بيرون. اركيده بود. اركيده من! درست نهم ماه! دقيقا 9 ماه بعد اولين ملاقات. فكر نكنين من خنگما اوني كه زنگ زد دوستش بود. اومد تو حياط و يه پوشه بهم داد. خاطرات 7 ماه زندگي جفتمون! لاغر شده بود، برعكس من! موهاش رو هم كوتاه كرده بود، برعكس من! ولي هنوز تو نگاهش عشق به من بود، عين من! نيم ساعتي حرف زديم. حرف كه چه عرض كنم بيشتر شبيه كل كل بود. آخرش گفت ديرم شده بچه ها هم منتظرن.گفت خداحافظ و دست دادم. اما دستام تو دستش قفل شد. نتونستم ديگه ول كنم دستش رو. فاصله مون هم كمتر ميشد. زل زده بوديم تو چشمهاي هم. چقدر دلم مي خواست يه دفعه ديگه بغلش كنم ولي با خودم جنگيدم. اگه بغلش مي كردم همه اين دو ماه بر مي گشت به هفته اول. دوباره كلي بدبختي داشت تا به دوري هم عادت كنيم. يك دقيقه تمام تو چشاش نگاه كردم و آخر....
همه دنياي گذشته ام تو بغلم بود، همه زندگيم، همه عشق تموم شده ام، همه اون چيزي كه داشتم و از دست داده بودم. و بعدش هم رفت....
خدايا! تو رو به اين ماه هرچي كه گناه من بوده تو اين قضيه روببخش و خوشبختش كن. واي به روزي كه دستش تو دست ديگري باشه. ولي خوشبختش كن!