اين شعر واقعا قشنگه!مال حميد مصدق، اما برای من يه چيز بد و ناراحت کننده است، چون از دست اون گرفتمش!
زير خاکستر ذهنم باقي است
آتشي سرکش و سوزنده هنوز
يادگاري است ز عشقي سوزان
که بود گرم و فروزنده هنوز
عشقي آن گونه که بنيان مرا
سوخت از ريشه و خاکستر کرد
غرق در حيرتم از اينکه چرا
مانده ام زنده هنوز
گاهگاهي که دلم مي گيرد
پيش خود مي گويم
آن که جانم را سوخت
ياد مي آرد از اين بنده هنوز
سخت جاني را بين
که نمردم از هجر
مرگ صد بار به از
بي تو بودن باشد
گفتم از عشق تو من خواهم مرد
چون نمردم هستم
پيش چشمان تو شرمنده هنوز
گرچه از فرط غرور
اشکم از ديده نريخت
بعد تو ليک پس از آن همه سال
کس نديده به لبم خنده هنوز
گفته بودند که از دل برود يار چو از ديده برفت
سال ها هست که از ديده من رفتي ليک
دلم از مهر تو آکنده هنوز
دفتر عمر مرادست ايام ورق ها زده است
زير بار غم عشق قامتم خم شد و پشتم بشکست
در خيالم اما همچنان روز نخست
تويي آن قامت بالنده هنوز
در قمار غم عشق
دل من بردي و با دست تهي
منم آن عاشق بازنده هنوز
آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش
گر که گورم بشکافند عيان مي بينند
زير خاکستر جسمم باقي است
آتش سرکش و سوزنده هنوز