قصه بخل و حسد و رياي مردم.
قصه آدمهايي كه بوي گلابشون دماغ آدم رو پر ميكنه،
قصه آدمهايي كه جاي مهر پيشونيشون از هفت فرسخي پيداست،
قصه آدمهايي كه برق مولودي هاشون چشم آدم رو كور ميكنه،
قصه آدمهايي كه طبل عزاداريشون گوش آدم رو كر ميكنه،
قصه آدمهايي كه ادعاي دينداريشون ماتحت فلك رو پاره ميكنه، اما..
مثل آب خوردن تهمت ميزنن اونم از روي حسادت،
به خاطر همين تهمت آدم ميكشن اونم از روي حسادت،
و به يتيمي كه خودشون ساختن محبت ميكنن باز هم از روي حسادت.
ببينين و به حماقت آدمهايي كه شايد يك نسل هم از ما دور نباشن نگاه كنين و سعي كنين به اين باور برسين كه اون آقايي كه بايد ظهور كنه تو مغزتونه نه تو چاه و قدمگاه و مسجد.