تو اون مهمونیه پدر و مادر و برادر زن استاد هم بودن! یعنی اصولا انگار اونجا بودن! از اینکه واسه استاد بمیرم که بگذریم! اما تیپ اونا خیلی باحال بود، آقا بزرگ رو قشنگ لباس پوشونده بودن و عین عروسک ساخته بودنش و گذاشته بودنش اونجا نقش بابا بزرگ رو بازی کنه! دلم واقعا براش میسوخت چون معلوم بود که واسه خودش کسی (به فتح ک ها نه ضم) بوده و خلاصه حکمفرمایی میکرده اما حالا که دیگه پیر و پلافه شده رفته زیر کار حاج خانوم! مامان بزرگ که دیگه هیچی! یک اسکلی بود اون سرش ناپیدا! دخترش یه جا بهش گفت اینترنت یک ذوقی کرد که یعنی من میدونم اینترنت چیه! داداشه هم که مثل اینکه عزب بود و عین دپرس ها بود و مدیتیشن هم میکرد.
حالا کلا منظورم استثنائا خیلی هوا کردن نیست! اما خوب میخوام بدونم آخه چیه که اومدین تو غربت خودتون رو به این روز انداختین؟ واسه پول و این چیزا؟ من که اگه قرار باشه که اینجوری شم سریع میرم ایران هیچ اصراری هم ندارم که مامانم اینا رو بیارم اینجا! خدا به این روزمون نندازه بابا! نمیدونم حالا اون LA ایها هم همینطورن یا اینکه اونا بهترن! البته اگه showman هاشون شبخیز و قاسم گلی ان که خوب هیچی دیگه!