بايگانی

بدون
مــــــــــــــــــرز


وبلاگ دوستام
Tuesday, November 30, 2004

"S. Omid Fatemi" wrote:
Salaam;Unfortunately, I had to announce my request for not being your supervisor toDr. Jamali.I hope you will find a good supervisor.
Regards;
Omid Fatemi

Sent: Sunday, July 04, 2004 12:27 PM
To: S. Omid Fatemi
Subject: Re: Your situation
Dear Dr. Fatemi
Salaam
I am really sorry that this situation happened but this time itbs not my fault.After our meeting and my last email for getting the code I started through the articles I have been downloaded and read some of them next week and seeing the code I have been downloaded until next week in which I have my Image Processing exam. After taking the exam I went to a two day travel to north in which I became sick. My illness was unknown until last Wednesday, and finally the 4th Dr. I see detect my illness. It has about two week that I can not move from my home and did not go to work. Anyway I hope I can continue my work with you and as soon as I get well I'll come to you with my done works. I know I did many mistakes in the past but this time I really start the work and itbs just my bad luck. Sorry I reply this email late cause it's hard for me to stare at monitor I check mail very rarely.
Best Regards


"S. Omid Fatemi" wrote:
Salaam;
You could have just sent me an email and if not possible call me.
Regards;

Sent: Wednesday, July 07, 2004 2:38 AM
To: S. Omid Fatemi
Subject: RE: Your situation
Salaam;
yes you are right, that's my bad. I had very bad situatiion duringe th first week and it was getting worth. Howaever I hope I can you will continue being my supervoisor and hadn't tell Dr. Jamali yet. I'll come to you after my recovery with my work.

"S. Omid Fatemi" wrote:
Salaam;
It seems you don't get it. I already announced my request to Tahsilat Takmili.


Sent: Friday, July 09, 2004 1:48 AM
To: S. Omid Fatemi
Subject: RE: Your situation

Salaam; Eeee! what should I do now? Is there any hope?
From: "S. Omid Fatemi"

Subject: RE: Your situation
Date: Fri, 9 Jul 2004 17:04:14 +0430
Salaam;
I don't understand you exactly. Any how, you should talk with Dr. Jamali and ask him and try to find a new supervisor.
Regards;

Monday, November 15, 2004
shiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiit

اين شعر واقعا قشنگه!مال حميد مصدق، اما برای من يه چيز بد و ناراحت کننده است، چون از دست اون گرفتمش!
زير خاکستر ذهنم باقي است
آتشي سرکش و سوزنده هنوز
يادگاري است ز عشقي سوزان
که بود گرم و فروزنده هنوز
عشقي آن گونه که بنيان مرا
سوخت از ريشه و خاکستر کرد
غرق در حيرتم از اينکه چرا
مانده ام زنده هنوز
گاهگاهي که دلم مي گيرد
پيش خود مي گويم
آن که جانم را سوخت
ياد مي آرد از اين بنده هنوز
سخت جاني را بين
که نمردم از هجر
مرگ صد بار به از
بي تو بودن باشد
گفتم از عشق تو من خواهم مرد
چون نمردم هستم
پيش چشمان تو شرمنده هنوز
گرچه از فرط غرور
اشکم از ديده نريخت
بعد تو ليک پس از آن همه سال
کس نديده به لبم خنده هنوز
گفته بودند که از دل برود يار چو از ديده برفت
سال ها هست که از ديده من رفتي ليک
دلم از مهر تو آکنده هنوز
دفتر عمر مرادست ايام ورق ها زده است
زير بار غم عشق قامتم خم شد و پشتم بشکست
در خيالم اما همچنان روز نخست
تويي آن قامت بالنده هنوز
در قمار غم عشق
دل من بردي و با دست تهي
منم آن عاشق بازنده هنوز
آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش
گر که گورم بشکافند عيان مي بينند
زير خاکستر جسمم باقي است
آتش سرکش و سوزنده هنوز

Tuesday, November 02, 2004
نوستالژي

شنبه با تريپل از كرج برمي گشتيم. دم در شركت كه پياده شديم يه دختر دم در شركت سرك مي كشيد. رفتيم اونور خيابون دخترك داشت مي رفت كه تريپل سوت زد و برگشت نگاه كرد و باز رفت. رفتيم بالا اذان رو گفتن كه يهو موبايل من زنگ زد و يه دختري گفت ميشه بياين پايين؟ گفتم كدوم پايين؟ گفت پايين ديگه دم در! گفتم آخه شما كدوم پايينين كه من بيام؟ گفت همين پايين! رفتم دم در كه از تو تاريكي اومد بيرون. اركيده بود. اركيده من! درست نهم ماه! دقيقا 9 ماه بعد اولين ملاقات. فكر نكنين من خنگما اوني كه زنگ زد دوستش بود. اومد تو حياط و يه پوشه بهم داد. خاطرات 7 ماه زندگي جفتمون! لاغر شده بود، برعكس من! موهاش رو هم كوتاه كرده بود، برعكس من! ولي هنوز تو نگاهش عشق به من بود، عين من! نيم ساعتي حرف زديم. حرف كه چه عرض كنم بيشتر شبيه كل كل بود. آخرش گفت ديرم شده بچه ها هم منتظرن.گفت خداحافظ و دست دادم. اما دستام تو دستش قفل شد. نتونستم ديگه ول كنم دستش رو. فاصله مون هم كمتر ميشد. زل زده بوديم تو چشمهاي هم. چقدر دلم مي خواست يه دفعه ديگه بغلش كنم ولي با خودم جنگيدم. اگه بغلش مي كردم همه اين دو ماه بر مي گشت به هفته اول. دوباره كلي بدبختي داشت تا به دوري هم عادت كنيم. يك دقيقه تمام تو چشاش نگاه كردم و آخر....
همه دنياي گذشته ام تو بغلم بود، همه زندگيم، همه عشق تموم شده ام، همه اون چيزي كه داشتم و از دست داده بودم. و بعدش هم رفت....
خدايا! تو رو به اين ماه هرچي كه گناه من بوده تو اين قضيه روببخش و خوشبختش كن. واي به روزي كه دستش تو دست ديگري باشه. ولي خوشبختش كن!


This page is powered by Blogger. Isn't yours?

Weblog Commenting by HaloScan.com